پاسخ به سوالات شاگردی از استاد حسن زاده آملی/2

جمعه, 22 مرداد 1395
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پاسخ به «سؤالات پانزده‌ گانه شاگردی از استاد حسن زاده آملی نوشته خیرالله مردانی»

پاسخ به برخی از شبهات پیرامون مطالب حضرت علامه حسن زاده آملی که توسط آقای خیرالله مردانی مطرح شده است.

متن حاضر، قسمت دوم پاسخ شاگردِ شاگردِ حضرت علامه حسن زاده آملی به «سوالات پانزده گانه شاگردی از استاد حسن زاده آملی» است که با اضافاتی تقدیم می‌شود:

متن حاضر، در ویژه نامه علمی فرهنگی «وحی و خرد» منتشر شده است که با اندک اضافاتی در اینجا نقل می‌شود.

 

××× سؤال چهارم: تشبیه خداوند و مذمت تصوف

نویسنده پس از نقل احادیثی در نهی از تشبیه خداوند به خلق و مذمت تصوف نگاشته:

«با توجه به روایات فوق الذکر و روایات فراوان دیگر که از تشبیه و تجسید نهی شده است، چگونه حضرتعالی استناد به بعضی از احادیث مجعول نموده و چنین می نویسید:

«و فی الحدیث عنه (ص): إن الله عز و جل خلق آدم علی صورة الرحمن و فی روایة أخری إن الله خلق آدم و أولاده علی صورة الرحمن و اخری: انّ الله عز و جل خلق آدم علی صورة و أخری ما خلق الله شیئاً أشبه به من آدم».

لازم است خدمت استاد بزرگواری چون شما تذکر داده شود که احادیث منقوله فوق مجعول و برخی نیز تحریف شده و از نظر منابع عامه و تصوف مذکور و ارتباطی به کتب حدیث طرفداران اهل بیت عصمت و طهارت ندارد و نه تنها ذکر آن جایز و روا نیست بلکه ترک آن توصیه شده، چنانچه در مبحث: التعارض و الاختلاف فی الحدیث، احادیث فراوانی تأکید بر أخذ احادیث شیعه و طرد احادیث دیگران می نماید و برای نمونه به مواردی توجه می دهیم:

1. عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ ع إِذَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ حَدِيثَانِ مُخْتَلِفَانِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَرُدُّوهُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوهُمَا فِي كِتَابِ اللَّهِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى أَخْبَارِ الْعَامَّةِ فَمَا وَافَقَ أَخْبَارَهُمْ فَذَرُوهُ وَ مَا خَالَفَ أَخْبَارَهُمْ فَخُذُوهُ.

2. عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا ع كَيْفَ نَصْنَعُ بِالْخَبَرَيْنِ الْمُخْتَلِفَيْنِ فَقَالَ إِذَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ خَبَرَانِ مُخْتَلِفَانِ فَانْظُرُوا إِلَى مَا يُخَالِفُ مِنْهُمَا الْعَامَّةَ فَخُذُوهُ وَ انْظُرُوا إِلَى مَا يُوَافِقُ أَخْبَارَهُمْ فَدَعُوهُ.

3. ِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ السَّرِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ حَدِيثَانِ مُخْتَلِفَانِ فَخُذُوا بِمَا خَالَفَ الْقَوْمَ.

با توجه به مطالب فوق الذکر، اکنون خدمت حضرتعالی عرضه می داریم که احادیث ذکر شده در کتاب شما در منابع تصوف و تسنن بوده و راویان آن نیز در موضع جرح قرار دارند.

4. در روایت دیگر از وجود مقدس امام صادق (ع) چنین می خوانیم: وَ اللَّهِ مَا جَعَلَ اللَّهُ لِأَحَدٍ خِيَرَةً فِي اتِّبَاعِ غَيْرِنَا وَ إِنَّ مَنْ وَافَقَنَا خَالَفَ عَدُوَّنَا وَ مَنْ وَافَقَ عَدُوَّنَا فِي قَوْلٍ أَوْ عَمَلٍ فَلَيْسَ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُ.

 

×××  پاسخ:

1. اولاً باید دانست که تمام احادیث مذمّت تصوف به حسب شواهد فراوان تاریخی در حدود سال 1073 هجری در مشهد مقدس توسط برخی از مخالفین عرفان جعل شده و هیچ حدیث مسندی در منابع معتبر در مذمت تصوف نقل نشده است. تصوف مفهومی است با عرضی عریض که نه می توان آن را مطلقاً رد کرد و نه می توان آن را مطلقاً پذیرفت. هر تصوفی که کاملاً منطبق بر کتاب و سنت بوده و از اضافات من عندی خالی باشد؛ چون تصوف شهید اول و ابن فهد و سید حیدر و شهید ثانی و شیخ بهایی و مجلسی اول و فیض حق است و هر چه غیر از آن باشد باطل است. نویسنده مزبور باید دقت نماید که به بهانه چند حدیث بی سند که آثار جعل در آن هویداست همه بزرگان عرفای شیعه را مورد نقد قرار ندهد.

به بیان دیگر، نمی‌شود از تشابه لفظ تصوّف و صوفيّه سوء استفاده کرده و بخواهيم به كلّى راه شهود، وجدان، عرفان و لقآء الله را ببنديم، و نمی‌شود با چند روایت که سند و دلالت آنها به صورت کامل بررسی نشده باشد، مكتب أمثال محیی الدین ابن عربی، صدر الدین قونوی، مولوی، سید حیدر آملی، خواجه نصیر طوسی، سيّد بن طاوس، نراقی، سيّد مهدى بحرالعلوم، ابن فَهْد حلّى، مجلسى اوّل، آقا سيّد على شوشترى، آخوند ملّا حسينقلى همدانى، میرزا جواد ملکی تبریزی، علامه قاضی، علامه طباطبایی، علامه حسن زاده و شاگردان آنان را به أمثال كسانيكه تصوّف را يك راه جدا براى جدائى از ائمّه پنداشتند، قياس كنيم.

به عبارت روشنتر نمی‌شود با لفظ صوفى كه در بعضى از روايات مورد ذمّ واقع شده، دانسته یا ندانسته همه را زير مِهميز اين كلمه قرار داده؛ و پيوسته آنها را با سخنان ناشايست و اتّهامات ناوارد محکوم سازيم.

بنابراین قطع نظر از سند این روایات، مراد روایاتی که در آن، صوفی و تصوف محکوم شده است، آن دسته از صوفیانی است که بدعت‌هایی در دین پدید می‌آورند و راه خود را از راه ائمه جدا می‌دانند و وسیله را با هدف خود توجیه کرده، خود را پایبند به شریعت و ظواهر آن نمی‌دانند و آشکارا یا پنهانی مرتکب معاصی می‌شوند، پر واضح است که این چنین افراد در هر مکان و زمانی محکومند.

اما اگر مراد از عرفان و تصوف، راه تزکیه نفس و کشف و شهود باشد و عارف و صوفی به کسی اطلاق شود که هم شریعت را مراعات می‌کند و هم به دنبال حقیقت از راه تزکیه و تصفیه باطن است، - چنانکه بسیاری از عرفا از جمله امام خمینی (ره) چنین معنا کرده‌اند (ن.ک: تقريرات فلسفه، امام خمینی، ج‏2، ص، 156)- علاوه بر اینکه مخالفتی با مکتب اهل بیت (علیهم‌السلام) ندارد بلکه حقیقت و مغزای آن نیز می‌باشد و همه آیات و روایات مربوط به تزکیه نفس، لقاء الله ، محاسبه و مراقبه نفس و ... آن را شامل می‌شود.

لذا صحیح نیست به خاطر عقاید و رفتارهای فرق منحرف که نام خود را صوفی یا درویش گذاشته‌اند، مطلق عرفان و تصوف را ناپسند بدانیم و کتب علمی و مهم آنان را (مثل: اشارات نمط8،9 و10، اسفار، تمهید القواعد، فصوص الحکم، مصباح الانس و فتوحات مکیه) مذمت کنیم. خلاصه اینکه هر راه و روش، و هر مکتب و علمی اگر مخالف قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) باشد به هر اسمی محکوم و مذموم است و اگر موافق آن باشد صحیح خواهد بود.

ضمنا در زمینه سند و دلالت احادیثی که تصوف را مذمت می‌کنند پایان نامه بسیار وزینی نوشته شده است.

2. ائمه (ع) هیچ گاه ما را از نقل احادیث اهل سنت نهی نفرموده اند. آنچه در روایات آمده که روایات عامی را رها کنید مربوط به مقام تعارض روایات شیعی و عامی است . لذا سیره همه فقهای بزرگ شیعه در قرون پیشین از عصر شیخ الطائفه بر استفاده از روایات عامی خصوصاً در مقام تأیید و علومی چون اخلاق بوده است و غالب بزرگان پیشین به کتب اهل سنت سند متصل دارند. پس نقل و تفسیر روایات عامی هیچ منعی ندارد.

3. روایات مزبور در روایات شیعی نیز مؤید دارد؛ چنانکه در کافی آورده است:

«سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَمَّا يَرْوُونَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ فَقَالَ هِيَ صُورَةٌ مُحْدَثَةٌ مَخْلُوقَةٌ وَ اصْطَفَاهَا اللَّهُ وَ اخْتَارَهَا عَلَى سَائِرِ الصُّوَرِ الْمُخْتَلِفَةِ فَأَضَافَهَا إِلَى نَفْسِهِ كَمَا أَضَافَ الْكَعْبَةَ إِلَى نَفْسِهِ وَ الرُّوحَ إِلَى نَفْسِهِ فَقَالَ بَيْتِيَ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي‏».

4. هیچ یک از عرفا معتقد به تشبیه خداوند به مخلوقات نبوده و نیستند و اوج تنزیه حق تعالی در کلمات عرفا یافت می شود.

آری عرفا انسان کامل را مظهر تام اسماء و صفات الهی می دانند ولی مظهریت در نقطه مقابل شباهت میان غنی و فقیر امکان پذیر نیست. و لذا ائمه (ع) فرموده اند: «اجْعَلْ لَنَا رَبّاً نَئُوبُ إِلَيْهِ وَ قُولُوا فِينَا مَا شِئْتُمْ».[1]

یعنی استقلال را از ما بردارید و هر کمالی را که می خواهید به صورت ظلی و تبعی به ما نسبت دهید که صحیح است و غلوی لازم نمی آید.

واقعاً عجیب است که فاضل مزبور پنداشته که عرفا انسان را شبیه خداوند می دانند و فرمایش علامه حسن زاده و عرفا را به مطلبی کاملاً بی ربط نسبت داده و سخن از بطلان تجسید و تجسیم گفته است و زبان به اعتراض بر بزرگان گشوده است.

 

××× سؤال پنجم: عبادت هر چیزی عبادت خداست

نویسنده مزبور نگاشته است:

«عارفی که از غیر راه قرآن و عترت پیامبر منازل سیر و سلوک را پیموده باشد خدا را عین همه چیز می بیند چنانکه ابن عربی گفته است: فانّ العرف من یری الحق فی کل شیءٍ بل یراه عین کلّ شیء.

و نویسنده تفسیر بیان السعادة نیز بخود اجازه می دهد که بگوید عبادت هر چیزی عبادة الله است حتی عبادت و پرستش ذکر و فرج. بر اساس بینش عرفانی حضرات، ارسال رسل و انزال کتب، عبث و بیهوده خواهد بود و دیگر مرزی بین کافر و منافق و مشرک و مؤمن نخواهد بود چون هر گروه از آنان به شکلی عبادت خاصّ دارند».

 

××× پاسخ:

اساس این اعتراض نفهمیدن تفاوت عبادت تشریعی و عبادت تکوینی است . این بنده در جای دیگری در توضیح تفاوت این دو سخنی نگاشته که جا دارد مختصری از آن در اینجا آورده شود:

«یکی دیگر از معارف عالی قرآنی این است که همه موجودات در سراسر عالم همیشه عبد محض خداوند بوده و به سوی او در حرکت می باشند، همه مخلوقات از جماد و نبات و انسان، چه کافر و چه مسلمان، فطرتاً متوجه به سوی خداوند می باشند و همه طوعا و کرهاً عبادت و بندگی وی مشغول می باشند.

خداوند متعال می فرماید: «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً».[2] «همه کسانی که در آسمان و زمین می باشند در حال آمدن به سوی خداوند رحمن با حال بندگی می باشند». این آیه شریفه به عموم خود، مسلم و کافر و مؤمن و منافق، همه را در بر می گیرد و به مقتضای ظهور و به قرینه سیاق، آیه اختصاصی نیز به روز قیامت ندارد،[3] همه در حال توجه و رو آوردن به خداوند می باشند و مملوکیت و عبودیت لازمه ذات آنهاست.

چنانکه درباره خصوص انسان می فرماید: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيه‏».

«ای انسان تو با رنج و سختی به سوی پروردگارت در حرکت می باشی و به ملاقات او خواهی رسید». و بر همین اساس می فرماید: «وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْها»[4] و می فرماید: «لله یسجد ما فی السموات و الارض»[5] و می فرماید: « یسأله من فی السموات و الارض»[6] و می فرماید: «إن من شیء إلا یسبح بحمده»[7] و می فرماید: « له ما فی السموات و الارض کل له قانتون»[8]

از دید قرآن کریم همه موجودات و همه انسانها (مؤمن و کافر) برای خداوند سجده می کنند و همه مشغول تسبیح وی می باشند و همه مشغول عبادت و قنوت برای او می باشند و روی نیاز و درخواست به وی دارند.

ممکن است پرسیده شود: پس این همه کفار و ملحدین و بت پرستان و شیطان پرستان و دیگران چه می شود؟ آیا اینها نیز به عبادت خداوند مشغولند؟ و آیا خداوند همان بت و شیطان می باشد؟ جواب این است که عبادت بر دو قسم است: عبادت تکوینی و عبادت تشریعی.

در نظام عالم تکوین و وجود، همه فقط و فقط خداوند را می پرستند و برای وی سجده می کنند و بنده وی می باشند و از دایره اراده و إفاضه وی خارج نمی گردند. همه واله و سرگردان او می باشند و همراه هم، همگی به سوی او در حرکتند که «إلیه المصیر»[9] و «إلی الله ترجع الأمور».[10]

ولی از دیدگاه عالم تشریع و نظام علم و اراده، موجودات دارای اراده و اختیار گاه انسانی که واقعاً فطرتاً و تکویناً طالب خداوند است و به دنبال کمال مطلق می گردد، در هیاهوی این عالم گم شده و مخلوقی محدود را با آن جمال و کمال مطلق اشتباه می گیرد. «ای بسا کس را که صورت راه زد».

موجودی که طالب خداوند است صورتی وی را از راه کمال بیرون می برد و به خود مشغول می کند. او که باید با موجود مطلق و نامتناهی مشغول می بوده و انس می گرفت و در برابر وی به خضوع و خشوع می نشست، به خطا در برابر مخلوقی همچون خود زانوی عبادت می زند و کرنش می نماید و از این رو از رسیدن به آن کمال نامتناهی و نظر بر وجه وی محروم می گردد و کال و نارس از عالم دنیا رخت بر می بندند.

ولی نکته بسیار دقیق اینجاست که این موجود گر چه از صراط مستقیم خارج شده و نسبت به خود راه خطا می پیماید ولی باز هم از عموم «لله یسجد من فی السموات و الارض» و «کل له قانتون» خارج نگشته است. باز هم تحت اراده ازلی الهی بوده و عبد محض وی و مطیع و منقاد وی است.

«طوعاً أو کرهاً» همه موجودات در هر مسیری گام بردارند، باز هم به سوی او در حرکتند و «ءاتی الرحمن عبداً» می باشند و اراده أزلی و قضاء نافذ إلهی همه جای عالم را پر کرده است. همان کسی نیز که در مقابل بتی سجده کرده است، گر چه تشریعاً مرتکب حرام گردیده و اشتباه می‌کند و گر چه هادیان الهی که خیر او را می طلبند، او را نهی نموده و به عبادت خدا دعوت می نمایند، ولی باز هم در سجده تکوینی به سوی خداوند سجده نموده است و عبد او و مقهور اوست و آن بت و استقلالش جز خیالی و وهمی و «اسماء سمیتموها إنتم و ءاباؤکم» نمی باشد.

از همین رو در هنگامه قیامت که حقایق طلوع نموده و سراب توهمات و خیالات عالم کثرت به کنرا می رود، وقتی از کفار می پرسند، «أین ما کنتم تشرکون من دون الله» در پاسخ می گویند: «ضلوا عنا بل لم نکن ندعوا من قبل شیئاً» آنچه می پرستیم از دست ما رفت بلکه در حقیقت ما چیزی را نمی پرستیدیم.

علامه طباطبایی در ذیل آیه می فرمایند: «می گویند ما پیش از روز قیامت غیر از خدا را نخواندیم و شریکی برای او را عبادت ننمودیم و این عبارت ظهور این حقیقت است که ایشان در دنیا به سراب آن فریفته شده بودند.» [11]

آری، قرآن کریم نه فقط تأکید می فرماید که برّ و فاجر و مؤمن و کافر همگی عبد خداوند و ساجد وی می باشند، بلکه نسبت بندگی و عبادت را با غیر خداوند مطلقاً نفی می فرماید و آن را امری وهمی و پنداری شمرده که در عالم آخرت که ظهور حقایق است ، محو می گردد.

وَ يَوْمَ نحَْشُرُهُمْ جَمِيعًا ثمُ‏َّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُواْ مَكاَنَكُمْ أَنتُمْ وَ شُرَكاَؤُكمُ‏ْ  فَزَيَّلْنَا بَيْنهَُمْ  وَ قَالَ شُرَكاَؤُهُم مَّا كُنتُمْ إِيَّانَا تَعْبُدُونَ* فَكَفَى‏ بِاللَّهِ شهَِيدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ إِن كُنَّا عَنْ عِبَادَتِكُمْ لَغَفِلِينَ‌ * هُنَالِكَ تَبْلُواْ كلُ‏ُّ نَفْسٍ مَّا أَسْلَفَتْ  وَ رُدُّواْ إِلىَ اللَّهِ مَوْلَئهُمُ الْحَقّ‏ِ  وَ ضَلَّ عَنهُْم مَّا كاَنُواْ يَفْترَُون* [12]

«روزی که همگی مؤمنین و کافرین را گرد می آوریم سپس به کسانی که شرک ورزیدند می گوییم: شما در جای خود باشید و شریکانی که برای خدا قرار داده بودید نیز در جای خود باشند و رابطه آنها را از هم می بریم و شرکای ایشان می گویند: «شما ما را عبادت نمی کردید و خداوند برای شهادت بین ما و شما کافی است و حقاً ما از عبادت شما غافل بودیم» در آنجا هر نفسی آنچه را پیش فرستاده است آزمایش نموده و حقیقتش را مشاهده می کند و به سوی پروردگار که مولای حق ایشان است باز گردانده می شوند و آنچه که بر اساس اوهام و أهواء خود افتراء می بستند از دستشان می ورد و گم می گردد».

آری، ظهور آیه شریفه – چنانکه حضرت علامه نیز در المیزان إثبات فرموده اند - [13] این است که حقیقت عبادت هرگز برای غیر خداوند واقع نمی گردد و کسانی که می پندارند مشغول عبادت غیر خدا می باشند در آخرت به بطلان پندار خود واقف می گردند.

آری همه مشکلات از این پندارها و نادانی‌ ها و کج فهمی ‌ها و غفلت ها سرچشمه می‌گیرد.

تفکیک بین عالم تشریع و عالم تکوین و جدا نمودن مسیر حقیقی موجدات از مسیری که در عالم إدراک و إراده خود دارند، از اساسی ترین کلیدهای فهم معارف قرآنی است.

... عرفاء بالله اگر گاه می گویند: «هر کس غیر خداوند را عبادت کند، در حقیقت خداوند را عبادت کرده است» چنانکه خودشان توضیح می دهند، در عبادت اول مراد عبادت تشریعی است و در مورد دوم مراد عبادت تکوینی است. چون موجودات عالم همه مرائی و مجالی خداوند و آیات وی می باشند، و از خود وجود استقلالی ندارند و همه استقلالها وهم و پندار است؛ هر کس به غیر خدا در عبادت تشریعی خود توجه کند، در واقع به خود خداوند روی آورده و باز هم مصداق «ءاتی الرحمن عبدا» می باشد و به عبادت تکوینی وی مشغول است و آن توهم غیریت استقلالی و عبادت غیر خدا، توهمی پوچ و بی واقعیت بوده است و هرگز هیچ موجودی در عالم به سوی غیر خدا روی نمی آورد و بنده غیر او نمی تواند باشد. همگی مسخر دست قدرت اویند و در تحت تدبیر او در حرکتند.

این سخن حق باشد یا باطل، مسلماً معنای آن این نیست که نعوذ بالله همه در و دیوار با این تعینات و حدود، همان خداوند نامحدود و نامتناهی می باشند و همه چیز خداست و هر کس بت بپرستد چون بت نیز خداست، پس خدا را پرستیده است! هرگز!! معنای این سخن عالی و بلند این نیست که خداوند عبارت است از مجموعه همین موجودات پیرامون ما، پس هر کدام را بپرستی تفاوتی ندارد و هر کس هر چه را بپرستد خدا را پرستیده است! هرگز!

عرفای بالله نیامده اند تا خداوند را با این تعینات یکی و متحد کنند؛ بلکه آمده اند بی اساسی و سرابی بودن موجودات را غیر از خداوند نشان دهند و استقلال موهوم آنها را که سبب شریک قرار دادنشان برای خدا می شود سلب کنند و بگویند و بفهمانند آنچه در عالم کار می کند و منشأ اثر است خداوند است که از دید محجوبان، در پس این محسوسات پنهان گردیده و فراموش می شود.

بنابراین هر کس به عرفای بالله نسبت داد که آنها بت پرستی و گوساله پرستی را مشروع می دانند و تأیید می نمایند، جز خلاف واقع چیزی نگفته است و منشأ این نسبت ناروا چیزی جز نفهمیدن تفاوت اراده تشریعی و تکوینی و عبادت تشریعی و تکوینی نمی باشد.»

 

 

××× سؤال ششم: خانقاه و مرشد را به زمان پیامبر منسوب دانسته اید

فاضل محترم نوشته: «حضرتعالی خانقاه و مرشد را به زمان پیامبر اسلام منتسب دانسته و از قول استاد خود چنین نوشته اید:

چه بسا نادانی بپندارد که در صدر اسلام و مجتهد و مقلد و علم اصول و علم نحو وجود نداشته و مدرسه و خانقاه و مرشد و حلقه ای در کار نبوده است ، پس به این افراد (و گفتارشان) نباید توجهی کنی، زیرا دشمنان علم در هر زمان زیاد بوده اند و در عصر ما بجهت غلبه کفار و نصاری بیشتر هم شده اند.

پرسش ما از حضرتعالی این است که آیا قول مرحوم شعرانی را در این کلام پذیرفته اید؟ و اگر پذیرای قول وی نیستید چرا در کتاب خود آن را نقل نموده اید؟ آیا سخنان وی اهانت به محققین و پژوهشگرانی که در زمینه مسائل کلامی و تاریخی به این نتیجه رسیده اند که تأسیس خانقاه در قرن چهارم به بعد بوده است چنانکه مرجع بزرگوار تقلید آیت الله العظمی مرعشی نجفی در مقدمه ملحقات احقاق الحق متذکر شده اند و آیا پیروان اهل بیت عصمت و طهارت در برداشت آقای شعرانی، نادان معرفی نگردیده اند؟

و اگر قبول دارید پاسخ دهید که مگر خانقاه پایگاهی در برابر مسجد نیست؟ مگر بنا به نوشتار رجال صوفیه بمانند جامی (در نفحات الانس) بنیانگذار خانقاه، گبر مسلک نبوده است/ و نخستین خانقاه در رمله شام بنا نشده است؟

لطفاً در این زمینه مطالعه جلد 3 نهضت امام خمینی (ره) را از صفحه 123 بر خود فرض نمایید تا اشتباه کتاب در آسمان معرفت شما تصحیح شده و مستمسکی برای پیروان خرقه و تاج و بوق نگردد و سبب تقویت فرق صوفیه نشود که هر نوع اعانت به آنان در لسان امام هادی (ع) اعانت به یزید و معاویه و ابوسفیان خواهد بود و هر زیارت و ملاقات از سران بدعت گزار تصوف بمثابه زیارت شیطان و پرستش اوثان می باشد و حداقل انکار گروه صوفیه از طرف حضرتعالی سبب شناخت مسیر اهل بیت پیامبر گرامی اسلام برای نسل جوان بخصوص طلاب مخلص و پر تلاش حوزه علمیه خواهد شد.»

××× پاسخ:

برای توضیح لازم است ابتدا عین عبارت آورده شود تا معلوم گردد که چه تحریفی در آن صورت گرفته است . حضرت علامه به نقل از استاد خود در آسمان معرفت مرقوم فرموده اند:

«چه بسا نادانی بپندارد که در صدر اسلام، مجتهد و مقلد و علم اصول و علم نحو وجود نداشته و مردسه و خانقاه و مرشد و ذکر و حلقه ای در کار نبوده است، پس به این افراد (و گفتارشان) نباید توجه کنی، زیرا دشمنان علم در هر زمان زیاد بوده اند و در عصر ما – به جهت غلبه کفار و نصاری – بیشتر هم شده اند. اگر بنا باشد که هر چه در صدر اسلام وجود نداشته، اکنون حرام باشد، پس ساختن مدارس، آموختن نحو و صرف،  حفظ اصطلاحات حدیث و نقل و روایت آنها و اجازه روایت – چنانکه میان اهل حدیث متداول است – نیز باید حرام باشد. [در صورتی که چنین نیست] گمان خود را نسبت به مردم و خداوند متعال نیکو گردان. و آخرین سفارش من ورع و تقوی است. خداوند ما و شما را در راه خشنودی خود موفق بدارد.» [14]

هر کس مختصر بهره ای از دقت و بصیرت داشته باشد می فهمد که این عبارت نمی گوید که در صدر اسلام مدرسه و خانقاه و اصول و نحو و مجتهد و مقلد وجود داشته است تا فاضل محترم خود را به زحمت بیاندازد و ادعا کند که از جهت تاریخی خانقاه در قرن های اول هجری وجود نداشته و مثلاً در قرن چهارم ساخته شده است و به علامه اعتراض کند: «حضرتعالی خانقاه و مرشد را به زمان پیامبر اسلام منتسب دانسته و از قول استاد خود چنین نوشته اید:»

بلکه عبارت در مقام بیان این امر است که نبودن چیزی در صدر اسلام دلیل بر باطل بودن آن نیست و نباید همچون اخباریه و ظاهریه پنداشت که چون اصول یا اجتهاد یا خانقاه در صدر اسلام نبوده پس بدعت است؛ چنانکه فرمود:

«اگر بنا باشد که هر چه در صدر اسلام وجود نداشته، اکنون حرام باشد، پس ساختن مدارس، آموختن نحو و صرف، حفظ اصطلاحات حدیث و نقل و روایت آنها و اجازه روایت – چنانکه میان اهل حدیث متداول است – نیز باید حرام باشد. [در صورتی که چنین نیست]»

پس اشکال فاضل مزبور – فقط ناشی از اشتباه فهمیدن فرمایش علامه شعرانی است.

گذشته از آنکه خانقاه گر چه امروزه یکی از مراکز فعالیت های استعماری شده و ترویج آن خطا است ولی در جوهره خود مقابل مسجد نبوده و در عصر سید تاج الدین این معیه و فخر المحققین و شهید اول در عراق جریان تصوف شیعی و خانقاه های شیعی بسیار فعال بوده و بزرگان عالمان آن عصر رسماً مدیریت آن را به عهده گرفته و به افراد لایق خرقه عطا می کردند که می توانید جهت اطلاع به تاریخ مراجعه نمایید. [15]

توهم مخالفت بزرگان شیعه با تصوف ناشی از ناآشنایی با تاریخ است و گرنه غالب بزرگان قرن هفتم تا یازدهم یا رسماً صوفی بوده اند و یا هیچ انتقادی از تصوف ننموده اند (البته تصوف در آن دوره به معنای عرفان امروزه بوده و ربطی به تصوف باطل معاصر ندارد).

 

 

××× سؤال هفتم: آیا شعر «انا و انت و هو، هو شده است» صحیح است؟

فاضل محترم نگاشته: «یکی از شاگردان حضرتعالی درباره غزل سروده جنابعالی در سال 73 چنین اظهار داشته است:

صبحی به محضر ایشان تشرف داشتم، دیدم وضع عجیبی دارند به من  فرمودند: الآن نه من هستم و نه شما هستید و نه آسمانی هست و نه زمین و نه عالمی، هیچ نمی بینم، هر چه می بینم او می بینم، وقتی حجاب ذاتی برداشته شود ازل و ابد یکی می گردد و حق مشهود مطلق می شود که :

همه از دست شد و او شده است / أنا و أنت و هو، هو شده است

آیا مطلب فوق الذکر مورد قبول حضرتعالی هست یا خیر؟»

 

××× پاسخ:

مسلم است که مطلب فوق الذکر مورد قبول همه اهل معرفت و آگاهان از معارف قرآن و عترت است. مگر این شعر چیزی جز ذکر شریف لا هو الا هو است. و مگر چیزی غیر از مفاد آیات و روایاتی است که پیش از این گذشت. مشکل در کج فهمیدن معارف توحیدی است که لسان انسان را به اعتراض به بزرگان باز نموده و راه را بر سخن گفتن نسنجیده و باطل هموار می کند.

 

 

××× سؤال هشتم: چرا گفته اید «لا تاخذنی سنة و لا نوم» ؟

نویسنده مزبور می نویسد: «حضرتعالی در کتاب الهی نامه ضمن فرازی فرموده اید:الهی تا بحال می گفتم لا تأخذه سنة و لا نوم، الان می بینم مرا هم لا تأخذنی سنة و لانوم.

منظور حضرتعالی چیست؟ لطفاً پاسخ فرمایید.»

××× پاسخ:

صفاتی که خداوند به آن متصف می شود بر سه قسم است:

1. صفات مشترک بین خداوند و همه مخلوقات مثل معدوم نبودن که بین حق تعالی و تقدس و همه مخلوقاتش مشترک است؛ زیرا هیچ مخلوقی مصداق مطلق عدم از همه جهات نیست؛ گر چه به اصطلاحی خاص در عرفان مخلوقات را معدوم می نامند که به معنای نفی وجود استقلالی و اثبات فقر و ظهور برای مخلوق است.

2. صفات مشترک بین خداوند و برخی از مخلوقات مثل: جسم نبودن، محسوس نبودن، مکان نداشتن که عقلاً و نقلاً مسلم است که برخی از مخلوقات از مرتبه جسم و جسمانی بالاتر می باشند. [16]

3. صفات مختص به خداوند که هیچ مخلوقی با خداوند در آن شریک نیست؛ چون غناء و کبریاء و نامتناهی وجودی بودن؛ بدیهی است که نسبت دادن صفات دسته اول و دوم به غیر خداوند نه غلو است و نه شرک؛ گر چه کسانی که با معارف الهی ناآشنایند با شنیدن برخی توصفات درباره برخی مخلوقات فوراً برآشفته شده و اعتراض می کنند.

مثلاً وهابیان تا می شنوند که شیعه مدعی است امام معصوم به ما کان و ما یکون و ما هو کائن الی یوم القیمه علم دارد، گمان می کنند که شیعه مشرک است با اینکه این صفت از صفات اختصاصی خداوند نیست و خداوند این علم خود را به هر کس از بندگان که بخواهد عطا می نماید.

اکنون باید دید که نداشتن خواب و پینگی (نوم و سنه) آیا از صفات مختص خداوند است یا نه؟ کسانی که با معارف الهی آشنایند می دانند که تمام موجودات عالم عقل و مجردات محضه از خواب و چرت مبرایند و طبیعی است که هر کس در آن عالم قدم نهد ندای لاتأخذنی سنه و لا نوم از وی بلند خواهد بود.

این جمله هیچ ربطی به شراکت با خداوند در صفات خاص ندارد و به معنای پایین آوردن حضرت حق از مقام عزّ ربوبی نیست، بلکه به معنای بیان مقام عالی نفس ناطقه است که اگر انسان حقیقت آن را شهود کند او را مجرد از نقایصی چون خواب می بیند.

مشکل فاضل محترم این است که به علت ناآشنایی پنداشته اند این سخن نوعی ادعای شراکت با خداوند است، تعالی و تقدس. در حالی که این صفت در روایات متعدد در وصف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه و دیگر انبیاء آمده است که : «تنام عینی و لا ینام قلبی» یا «و قلبی یقظان» یا «حَالُهُمْ فِي الْمَنَامِ حَالُهُمْ فِي الْيَقَظَةِ لَا يُغَيِّرُ النَّوْمُ مِنْهُمْ شَيْئا»[17] و «إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ تَنَامُ عُيُونُنَا وَ لَا تَنَامُ قُلُوبُنَا»[18] و در وصف گروهی از ملائکه آمده است: «مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا يَرْكَعُونَ وَ رُكُوعٌ لَا يَنْتَصِبُونَ وَ صَافُّونَ لَا يَتَزَايَلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لَا يَسْأَمُونَ لَا يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْيَان‏».[19]

و به انضمام روایات فراوانی که بالاتر بودن درجات شیعیان خالص را از انبیاء سلف اثبات می کند می‌ توان فهمید که ایشان نیز در این خصوصیات با انبیاء شریکند.

حضرت استاد رمضانی (از شاگردان قدیمی و برجسته علامه) می‌فرمود: اینکه برخی از علامه حسن زاده آملی نقل کرده اند که ایشان فرموده من تاکنون می خواندم “لا تاخذه سنة و لا نوم” ولی الان می گویم: “لا تاخذنی سنة و لا نوم”. این خبرش در یک جلسه ای به من رسید و عده ای درباره آن موضع گرفتند و من می دانستم مرادشان از این جمله چیست. خدمت استاد عرض کردم در فلان جلسه فلان آقا چنین مطلبی را مطرح کرد و شبهه ای خلاصه مطرح شده است. من می دانم نظر شما و نیت شما از این جمله چیست و خلاف آن چیزی است که آقایان می فهمند ... ایشان فرمود: مراد من از این جمله این بود که وقتی این بدن به خواب می رود نفس ناطقه انسانی را خواب فرا نمی گیرد، یعنی این روح. مراد من از این که گفتم: “لا تاخذنی سنة و لا نوم” جنبه روح و جنبه نفس را توجه داشتم. یعنی این بدن و این نفس با توجه به تعلقش به بدن هست که قضیه خواب برایش رخ می دهد والا جنبه روح همان موقعی که بدن به خواب می رود در دنیا و در ماوراء و در ملکوت سیر دارد و مشاهدات و مکاشفاتی دارد و خواب می بیند؛ در آن موقع هم او به خواب نیست، این بدن به خواب است.

 

××× سؤال نهم: چرا مطلب بسیار زشتی نوشته اید؟ 

نویسنده می نویسد: «در کتاب «جمع پراکنده» که حاوی نکته ها و خاطره های به یاد ماندنی حضرتعالی است و به تصحیح و تأکید حضرتعالی نیز نوشته شده است، در تقریظ به عنوان اثر قیّم و قویم معرفی گردیده و مرقوم فرموده اید: ز حسنش سزاوار صد آفرین است.

و تاریخ تقریظ نیز پنج شنبه 27/11/1379 هاش. مطابق 21 ذی القعده 1421 هاق. درج گردیده ، نکته بسیار زشت و زننده ای در ص 71 کتاب آمده است ( تحت عنوان درمان زنبور زدگی) و متأسفانه نویسنده کتاب فوق الذکر آن را از قول آقای محمد بدیعی منتسب به حضرتعالی قلمداد نموده و گویا در کتاب هزار و یک نکته، ص 261 نیز ذکر شده است».

××× پاسخ:

ما بدین عبارت مراجعه کردیم و هیچ سخن زشت یا ناصوابی وجود نداشت و این سخن تهمتی بیش نبود.

تنها مطلبی که در این عبارت آمده بود نکته ای پزشکی در درمان زنبور زدگی بود که در طریقه درمان آن نام آلت تناسلی به میان آمده و اهل علم و شرع آگاهند که چنین چیزی هیچ قبحی نداشته و نظیرش در روایات بسیار وارد شده است.

الی الله المشتکی از این انصاف و این برداشت!

 

××× (برای دیدن قسمت اول پاسخ به سوالات، کلیک کنید) ×××

××× ( برای دیدن قسمت سوم پاسخ به سوالات، کلیک کنید) ×××

 


[1] . بحار الانوار/ج25/283 و 289.

[2] . سوره مریم، آیه 93.

[3] . ر. ک : المیزان، ج 16، ص 112. ماده أت ی در مواردی که برای گذشته به کار می رود، غالباً حکایت از اتمام حرکت و رسیدن به مقصد می کند، ولی در مواردی که برای زمان حال می آید، ظهور در تلبس فاعل به حرکت و عدم وصول به مقصد دارد، جمله اسمیه ظهور اولیه اش، زمان حال است و در امثال این مقامات، ظهور در استمرار می یابد؛ علاوه بر این، چون در آیات بعد، «اتیان» مقید به روز قیامت شده است«کلهم ءاتیه یوم القیمة فردا» در اینجا «اتیان» در اعم از روز قیامت، ظهور پیدا می نماید..

[4] . سوره رعد، آیه 15.

[5] . سوره نحل، آیه 49.

[6] . سوره الرحمن، آیه 29.

[7] . سوره إسراء، آیه 44.

[8] . سوره بقره، آیه 116.

[9] . سوره المائده، آیه 18.

[10] . سوره الحدید، آیه 5، و سوره فاطر، آیه 4.

[11] . الانسان، الفصل الرابع فی یوم القیمة، ص 100.

[12] . سوره یونس، آیات 28 تا 30.

[13] . المیزان، ج 11، ص 44- 47، البیان، ج 5، ص 230 و 231.

[14] . در آسمان معرفت، ص 142.

[15] . رحله بن بطوطه ، ج 1، ص 421؛ عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب، ص 208؛ الدروس الشرعیه، ج 2، ص 275؛ ج 1، ص 46 و 47 مقدمه .

[16] . حتی بسیاری از مخالفین عرفان و حکمت نیز خلقت برخی مخلوقات چون انوار اهل بیت (ع) و نور عقل را پیش از خلقت مکان می دانند.

[17] . بحار الانوار، ج 25، ص 157، و ر.ک: ص 116 و ص 140 و 168 و ج 27، ص 302 و ج 58، ص 239.

[18] . همان، ج 11، ص 55.

[19] . نهج البلاغه، ص 41؛ البته نوم معنایی اعم نیز دارد که بدان معنا حتی شامل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ملائکه نیز می شود و قابل تطبیق بر تجلیات ذاتی و فناء است و در برخی روایات بدان اشاره شده است؛ ر.ک: بحار الانوار، ج 56، ص 185 و ص 193.

{jcomments on}

خواندن 6162 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 29 شهریور 1395